360

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
 معلم سوم دبستان: عزیزم دوست داری در آینده چه‏کاره شوی؟
غریبه در ده سالگی: فروشنده‏ی لباس زیر زنانه...
پ.ن: آرزوهای بچگی همیشه دست نیافتنی‏تر از اونی هست که فکر می‏کنیم.

359

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

به تنها خدايم سوگند كه می‏دانم چه دلايل محكمی برای اندوهگين بودن وجود دارد!
می‏دانم كه زندگی كار ساده‏ای نيست كه بدانی چه راهی در پيش‏گيری، يا چه تصميمی بگيري.
تنگناهای زندگی اغلب چنان دردناكند كه تاب پايداری در برابرشان را نداريم و چنان كوبنده‏اند كه گاه می‏شكنيم و فرو می‏افتيم… اما ای هميشه عزيز...
به ياد داشته باش كه ضرورت ” اندوه “ برای تو انكار ناپزير است زيرا هيچ چيز همانند ” اندوه “ روح را تصفيه نمی‏كند و عاطفه را صيقل نمی‏دهد! اما ميدان دادن به آن نيز هرگز جايز نيست، چرا كه اندوه حريص است و مرز ناپذير و اگر به عقب نرانی‏‏اش، تمامي روح لطيفت را فرا می‏گيرد و انسان را بيهوده، بی‏اعتبار، ذليل و مصلوب خويش می‏كند. يادت باشد كه نمی‏تواني گذشته را تغيير دهی، نمی‏توانی آينده را پيش‏بينی كنی، تنها می‏توانی اميدوار باشی و باور كنی كه ” فردا روز ديگری است! “ می‏توانی با خود بگويی كه هميشه راهی هست، می‏توانی بهترين دوست خود باشی، می‏توانی به ياد آوری كه چگونه روزها سرشار از لبخند و اميد توانند بود و باور كنی هر آنچه در پی‏اش هستی دست يافتنی است ، میتوانی... تنها يادت باشد كه اگر روزی روزگاری نيازمندم بودی در كنارت خواهم بود.

358

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

آدمهای متناقض، آدمهای مورد علاقه ما هستند
از اينهايی که وسط خنده اخم ميکنند
و همانطور اخمو ميمانند.

357

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

قبل رفتن، تو را می‏بوسم و طعم آن رژ سبز رنگ را به هیچ گلوله‏ای نمی‏بازم.

وقتی دلت برای کابل و باتوم تنگ می‏شود، باور کنید دردش عجیب دلپذیر بود.

اگر این روزها کشته شدم، فردا که انقلاب شد اسمم را بگذارید روی یک کاباره یا دیسکو، تا هم دعای خیر مردم پشت سرم باشد و هم نامم جاودان بماند.

356

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

میدانی، همیشه بهتری هست که وسوسه تعویض را قوت ببخشد
و آن کیست که تاب بیاورد...!

355

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
برای فرزندم می‏نویسم برای کسی که روزی خواهد آمد. برای کسی که دوستش خواهم داشت و پاره‏ای از تنم خواهد بود. برایش می‏نویسم وقتی که از موطنش می‏پرسد، آنگاه که نام ایران را در گوشش زمزمه می‏کنم. امروز برایت می‏نویسم تا آنگاه که بزرگ می‏شوی و اشتیاق دیدن سرزمینت تو را در بر می‏گیرد بدانی که چرا چنین کردم. امروز برایت می‏گویم که برای تو بود که از سرزمینم گذشتم و راهی غربت شدم. عزیز دلم، من در زندانی به وسعت ایران متوّلد شدم و هرگز طعم جان‏بخش رهایی را نچشیدم. آزادی برای من کلمه‏ای بیگانه بود که تنها در کتاب‏های لغت دیده بودم. تاریخ سرزمین من سرشار از خیانت‏ و حماقت مردمی بود که هرگز آینده را نمی‏دیدند. مردمی که تنها برای خودشان زندگی می‏کردند.
نازنین من، نمی‏دانی چه سخت است رفتن و چه سخت‏تر است پنهان کردن خاطره‏ی سرزمین دردها. امّا همه‏ی این سختی برای تو بود، نمی‏خواستم همیشه حسرت سرزمینی را داشته باشه که مردمش انسانیت را فراموش کرده‏اند. دنیا سرشار از درد است، نمی‏خواستم برای تو درد تازه‏ای بیافرینم.
زیبای من، می‏دانم که گناهکارم. من بی‏آگاهی تو برایت تصمیم گرفتم و بی‏آنکه حتی پای در این دنیا گذارده باشی آینده‏ات را تغییر دادم. من تو را به میان مردمی می برم که با تو هم ‏زبان نیستند امّا انسانیت را بها می‏دهند. جایی که انسان و حقوق انسانی را از هر چیز دیگر ارزشمندتر می‏دانند.
عزیزترینم، من در سرزمینی بزرگ شدم که هیچکس انسانیت را یاد نمیداد، نمی‏خواستم که تو نیز این‏چنین باشی. نمی‏خواستم که از کودکی طعم تلخ خشونت و زورگویی را حس کنی. نمی‏خواستم که معنای آزادی را تا ابد ندانی و تا همیشه آرزوی برابری و عدالت میان دو انسان را فریاد کنی.
می‏خواستم که در انتخاب مسیر زندگیت آزاد باشی. می‏خواستم که پروردگار یکتا را آن‏طور که خود دوست داری عبادت کنی نه آن‏طور که دیگران می‏خواهند.
دوست‏داشتنی من، میدانم که به جای تو تصمیم گرفتم و سرنوشتت را به دست گرفتم امّا سرزمین تو تنها در افسانه‏ها زیباست. سرزمین تو پر از قصه‏هایی است که در آن قهرمانان به جنگ دشمنان می‏روند و دلاوران پلیدی را به چالش می‏کشند. امّا برایت می‏گویم که چنین نیست، آری واقعیت سرزمین تو مردم بیچاره‏ایست که دل به منجی پایانی خوش کرده‏اند و جزای دیو صفتان را به قیامت حواله می‏کنند. سرزمین تو قهرمانی ندارد. پادشاهان سرزمین تو برابری را نمی‏فهمند و مردمش عدالت را نمی‏خواهند. دلاوران سرزمین تو همگی در جنگ‏ها جان باخته‏اند و یا در کنج زندان‏ها پوسیده‏اند.
در سرزمین تو دیو پلید در میان کوه‏ها نیست، در میان مردم سرزمینت است، پنهان نیست بلکه آشکارا فرمان میدهد و خون می‏خواهد. ضحاک را در میان افسانه‏ها جستجو مکن که او را همین‏جا در سرزمینت می‏یابی.
آری فرزند دلبندم، من تو را از میان آتش و دود، از میان فقر و جهالت و از میان درد و تبعیض به این سرزمین بیگانه می اورم.
ای همه‏ی امیدم، از من مپرس که چرا سرزمینت را از تو پنهان می‏کردم. من در این زمین غربت برایت آزادی و برابری را هدیه آوردم.
ای همه وجودم، سرزمینت را جستجو مکن که آنجا هیچ چیز در انتظار تو نیست. سرزمین تو تنها در افسانه‏ها زیباست. "موطن تو را بر هيچ نقشه‏ای نشانی نيست، موطن تو تنها در قلب کسانی است که دوستت می‏دارند."
پ.ن: نمی‏دانم امّا نوای بیگانه‏ای در گوشم زمزمه میکند که فرزندم را از این سرزمین فراموش شده دور کنم، هرچند که غربت را برایش هدیه آورم. نوشته‏ی بالا را برای روزی می‏نویسم که بزرگ می‏شود و از سرزمینش، ایران می‏پرسد. سرزمینی که جزء درد هیچ ندارد...

354

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

زمانی که کرور کرور بمب از آسمان میبارید و آن لحظه که خروار خروار آتش نصیبمان بود دلمان به استواری زمین زیر پاییمان خوش بود ، چه شده که امروز زمین این مادر همیشه مهربان اینچنین به خشم آمده است ، با زمین چه کرده ایم ؟
خداوندا آیا این ، گوشه ای از رستاخیز موعود است . پروردگارا بندگان سرکش خود را در پناه رحمت بی پایانت گیر .
آب از تو ، خاک از برای تو ، مائیم بندگان تو ، اهریمن فرشته ی محبوب تو ، سزاست اینچنین سرنوشتی !
ما به خواست خود نیامده ایم و به قدرت خود هم نمیرویم ، عدالت نباشد در این بازی ببازیم .

  برای ۲۱ خرداد!

353

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
باورهایم تک‏تک شکسته‏اند و رنگ می‏بازند. همیشه اعتقاد داشتم که تنها یک بار می‏توان عاشق شد، باور داشتم که عشق واقعی را نمی‏توان نادیده گرفت و از خودم می‏پرسیدم که آیا نفرت هرگز می‏تواند عشق بی‏پایان را در بر گیرد؟
من برای اولین بار عاشق او شدم، اما مجبور شدم برای فراموش کردنش به رابطه‏ای جدید متوسل شوم.
من عشقی واقعی را به او عرضه کردم، اما ظالمانه آن را به بازی گرفت.
حالا به من حق بدهید از کسی که تمام اعتقاداتم را خرد کرده است، متنفر باشم.

ابرانسانان

کمی درکش سخت است!

نیک و بد لذت و رنج و من و تو در نظرم بخار رنگینی نمود در پیش دیدگان آفریدگار،آفریدگار می خواست چشم از خویش بر گیرد پس جهان را آفرید.
رنجور را چشم بر گرفتن از رنج خویش و به فراموشی سپردن خویش لذتی ست مستانه.جهان روزی در نظرم لذتی مستانه آمد و خود را به فراموشی سپردن.
جهان روزی در نظرم چنین آمد: این جهان جاودانه ناکامل، نقشی است از یک تضاد جاودانه ، نقشی نا کامل و لذتی مستانه آفریدگار ِ نا کامل ِ آن را.


و این خدایی که من آفریدم چون همه ی ِ خدایان ساخته انسان بود و جنون انسان!

رنج و ناتوانی بود که آخرت ها را همه آفرید و آن جنون ِ کوتاه ِ شادکامی را که مزه ی آن را تنها رنجور ترینان می چشند.
خستگی بود که خدایان و آخرت ها را همه آفرید ، خستگی که می خواهد با یک جهش، با جهش ِ مرگ به نهایت برسد ، خستگی مسکین و نادان ، که دیگر خواستن نمی خواهد.
این تن بود که از تن نومید گشت که انگشتان ِ جان ِفریب خورده ی ِ خویش را بر دیوارهای ِ نهایی سایید.
باور کنید این تن بود که از زمین نومید گشت که شنید بطن ِ هستی با وی سخن می گوید
و آن گاه خواست که با سر، و نه تنها با سر ، از میان دیوارهای نهایی بگزرد و خود را به آن جهان برساند .
لیک آن جهان از انسان نهان است ان جهان ِ نا مردمان ی ِ از مردمی بَری که یک (هیچ ِ) آسمانیست.
باری، بطن ِ هستی با انسان جز به صورت ِ انسان سخن نمیگوید.
به راستی اثبات کلیت برای ِ هستی دشوار است و به سخن در آوردنش دشوار.
این من و آشفتگی و تضاد ِ من از هستی ِ خویش از همه راست تر سخن می گوید ،
این راستگو ترین موجود ، این من از تن سخن می گوید و باز مرادش تن است .
من هر زمان می آموزد که راست تر سخن گوید.

352

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
هر بار که مرا می دید ، ساعتها گریه می کرد !
آخرین بار که به سراغم آمد ، دیوانه وار می خندید !!!
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید ، گفت :
تعجب مکن که چرا می خندم ، من دیگر آن زن سابق نیستم !
بس است هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم .
تازه حرفش تمام شده بود که یکباره قطره اشکی در گوشه چشمش لنگر انداخت ، با طعنه پرسیدم :
مگر قرار نبود گریه نکنی ، پس این قطره اشک چیست ؟
اشک را با گوشه دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
اشک نیست ، نقطه است !
میفهمی :
نقطه!!!
این آخرین نقطه ایست که در پایان آخرین جمله از آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر بهیچ چیز مردان ، ایمان ندارم
جز ........ به یک پارچگیشان در نامردی .

351

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
اتاق نیمه تاریک
جیرجیر تخت چوبی
و دختری که نگاهش را از نگاهم می‏دزدد
پول‏هایت را با من تقسیم کن دختر، آخر من هم تنم را به تو وا گذاشته‏ام.
پ.ن: پسران فاحشگان بدبختی هستند، حتّی مزد فروش تنشان را هم نمی‏گیرند.
 

350

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
دلم میخواد بدونم
چند نفر از ما خودمونيم
و نه آرزوهای پدر مادرامون..!؟

349

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

خیلی وقت‏ها اگر زیاد پیچیده باشی لذت کشف شدن رو از دست خواهی داد و اگر زیاد ساده باشی اشتیاق کشف شدن رو.
پ.ن: میان شکاف باریک دو سنگ در دل کوه بلند، پشت آن آبشار کوچک شاید جای مناسبی نباشد برای عشق بازی امّا یادت باشد خاطره‏ها‏ی زیبا هرگز ساده به دست نمی‏آید.

348

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

هی فلانی وبلاگ شايد همين باشد!

خاطرات پسری تنها،معجزات کافری بی دين،درد دل با دلبری زيبا...
هی فلانی هر چه باشد،من نوشتن دوست ميدارم..

347

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
برشهای فکريم کوتاه شده!
تقريبا به اندازه همین دو خطی که اينجا مينويسم!

346

 «به نام انسانیت که زیباترین رسم»

دوست داشتم يه راهبه مسيحيو توی تاريک ترين اتاق صومعه اش وسوسه کنم.
يا با ايمان ترين راهب بودايی رو تو اتاق سنگيش فريب بدم.

ولی لعنت به من و لعنت به من و لعنت به من اگه به دوستی با تو فکر کرده باشم.

345

 «به نام انسانیت که زیباترین رسم»

حذف شد.