«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
برای فرزندم می‏نویسم برای کسی که روزی خواهد آمد. برای کسی که دوستش خواهم داشت و پاره‏ای از تنم خواهد بود. برایش می‏نویسم وقتی که از موطنش می‏پرسد، آنگاه که نام ایران را در گوشش زمزمه می‏کنم. امروز برایت می‏نویسم تا آنگاه که بزرگ می‏شوی و اشتیاق دیدن سرزمینت تو را در بر می‏گیرد بدانی که چرا چنین کردم. امروز برایت می‏گویم که برای تو بود که از سرزمینم گذشتم و راهی غربت شدم. عزیز دلم، من در زندانی به وسعت ایران متوّلد شدم و هرگز طعم جان‏بخش رهایی را نچشیدم. آزادی برای من کلمه‏ای بیگانه بود که تنها در کتاب‏های لغت دیده بودم. تاریخ سرزمین من سرشار از خیانت‏ و حماقت مردمی بود که هرگز آینده را نمی‏دیدند. مردمی که تنها برای خودشان زندگی می‏کردند.
نازنین من، نمی‏دانی چه سخت است رفتن و چه سخت‏تر است پنهان کردن خاطره‏ی سرزمین دردها. امّا همه‏ی این سختی برای تو بود، نمی‏خواستم همیشه حسرت سرزمینی را داشته باشه که مردمش انسانیت را فراموش کرده‏اند. دنیا سرشار از درد است، نمی‏خواستم برای تو درد تازه‏ای بیافرینم.
زیبای من، می‏دانم که گناهکارم. من بی‏آگاهی تو برایت تصمیم گرفتم و بی‏آنکه حتی پای در این دنیا گذارده باشی آینده‏ات را تغییر دادم. من تو را به میان مردمی می برم که با تو هم ‏زبان نیستند امّا انسانیت را بها می‏دهند. جایی که انسان و حقوق انسانی را از هر چیز دیگر ارزشمندتر می‏دانند.
عزیزترینم، من در سرزمینی بزرگ شدم که هیچکس انسانیت را یاد نمیداد، نمی‏خواستم که تو نیز این‏چنین باشی. نمی‏خواستم که از کودکی طعم تلخ خشونت و زورگویی را حس کنی. نمی‏خواستم که معنای آزادی را تا ابد ندانی و تا همیشه آرزوی برابری و عدالت میان دو انسان را فریاد کنی.
می‏خواستم که در انتخاب مسیر زندگیت آزاد باشی. می‏خواستم که پروردگار یکتا را آن‏طور که خود دوست داری عبادت کنی نه آن‏طور که دیگران می‏خواهند.
دوست‏داشتنی من، میدانم که به جای تو تصمیم گرفتم و سرنوشتت را به دست گرفتم امّا سرزمین تو تنها در افسانه‏ها زیباست. سرزمین تو پر از قصه‏هایی است که در آن قهرمانان به جنگ دشمنان می‏روند و دلاوران پلیدی را به چالش می‏کشند. امّا برایت می‏گویم که چنین نیست، آری واقعیت سرزمین تو مردم بیچاره‏ایست که دل به منجی پایانی خوش کرده‏اند و جزای دیو صفتان را به قیامت حواله می‏کنند. سرزمین تو قهرمانی ندارد. پادشاهان سرزمین تو برابری را نمی‏فهمند و مردمش عدالت را نمی‏خواهند. دلاوران سرزمین تو همگی در جنگ‏ها جان باخته‏اند و یا در کنج زندان‏ها پوسیده‏اند.
در سرزمین تو دیو پلید در میان کوه‏ها نیست، در میان مردم سرزمینت است، پنهان نیست بلکه آشکارا فرمان میدهد و خون می‏خواهد. ضحاک را در میان افسانه‏ها جستجو مکن که او را همین‏جا در سرزمینت می‏یابی.
آری فرزند دلبندم، من تو را از میان آتش و دود، از میان فقر و جهالت و از میان درد و تبعیض به این سرزمین بیگانه می اورم.
ای همه‏ی امیدم، از من مپرس که چرا سرزمینت را از تو پنهان می‏کردم. من در این زمین غربت برایت آزادی و برابری را هدیه آوردم.
ای همه وجودم، سرزمینت را جستجو مکن که آنجا هیچ چیز در انتظار تو نیست. سرزمین تو تنها در افسانه‏ها زیباست. "موطن تو را بر هيچ نقشه‏ای نشانی نيست، موطن تو تنها در قلب کسانی است که دوستت می‏دارند."
پ.ن: نمی‏دانم امّا نوای بیگانه‏ای در گوشم زمزمه میکند که فرزندم را از این سرزمین فراموش شده دور کنم، هرچند که غربت را برایش هدیه آورم. نوشته‏ی بالا را برای روزی می‏نویسم که بزرگ می‏شود و از سرزمینش، ایران می‏پرسد. سرزمینی که جزء درد هیچ ندارد...