355
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
برای فرزندم مینویسم برای کسی که روزی خواهد آمد. برای کسی که دوستش خواهم داشت و پارهای از تنم خواهد بود. برایش مینویسم وقتی که از موطنش میپرسد، آنگاه که نام ایران را در گوشش زمزمه میکنم. امروز برایت مینویسم تا آنگاه که بزرگ میشوی و اشتیاق دیدن سرزمینت تو را در بر میگیرد بدانی که چرا چنین کردم. امروز برایت میگویم که برای تو بود که از سرزمینم گذشتم و راهی غربت شدم. عزیز دلم، من در زندانی به وسعت ایران متوّلد شدم و هرگز طعم جانبخش رهایی را نچشیدم. آزادی برای من کلمهای بیگانه بود که تنها در کتابهای لغت دیده بودم. تاریخ سرزمین من سرشار از خیانت و حماقت مردمی بود که هرگز آینده را نمیدیدند. مردمی که تنها برای خودشان زندگی میکردند.
نازنین من، نمیدانی چه سخت است رفتن و چه سختتر است پنهان کردن خاطرهی سرزمین دردها. امّا همهی این سختی برای تو بود، نمیخواستم همیشه حسرت سرزمینی را داشته باشه که مردمش انسانیت را فراموش کردهاند. دنیا سرشار از درد است، نمیخواستم برای تو درد تازهای بیافرینم.
زیبای من، میدانم که گناهکارم. من بیآگاهی تو برایت تصمیم گرفتم و بیآنکه حتی پای در این دنیا گذارده باشی آیندهات را تغییر دادم. من تو را به میان مردمی می برم که با تو هم زبان نیستند امّا انسانیت را بها میدهند. جایی که انسان و حقوق انسانی را از هر چیز دیگر ارزشمندتر میدانند.
عزیزترینم، من در سرزمینی بزرگ شدم که هیچکس انسانیت را یاد نمیداد، نمیخواستم که تو نیز اینچنین باشی. نمیخواستم که از کودکی طعم تلخ خشونت و زورگویی را حس کنی. نمیخواستم که معنای آزادی را تا ابد ندانی و تا همیشه آرزوی برابری و عدالت میان دو انسان را فریاد کنی.
میخواستم که در انتخاب مسیر زندگیت آزاد باشی. میخواستم که پروردگار یکتا را آنطور که خود دوست داری عبادت کنی نه آنطور که دیگران میخواهند.
دوستداشتنی من، میدانم که به جای تو تصمیم گرفتم و سرنوشتت را به دست گرفتم امّا سرزمین تو تنها در افسانهها زیباست. سرزمین تو پر از قصههایی است که در آن قهرمانان به جنگ دشمنان میروند و دلاوران پلیدی را به چالش میکشند. امّا برایت میگویم که چنین نیست، آری واقعیت سرزمین تو مردم بیچارهایست که دل به منجی پایانی خوش کردهاند و جزای دیو صفتان را به قیامت حواله میکنند. سرزمین تو قهرمانی ندارد. پادشاهان سرزمین تو برابری را نمیفهمند و مردمش عدالت را نمیخواهند. دلاوران سرزمین تو همگی در جنگها جان باختهاند و یا در کنج زندانها پوسیدهاند.
در سرزمین تو دیو پلید در میان کوهها نیست، در میان مردم سرزمینت است، پنهان نیست بلکه آشکارا فرمان میدهد و خون میخواهد. ضحاک را در میان افسانهها جستجو مکن که او را همینجا در سرزمینت مییابی.
آری فرزند دلبندم، من تو را از میان آتش و دود، از میان فقر و جهالت و از میان درد و تبعیض به این سرزمین بیگانه می اورم.
ای همهی امیدم، از من مپرس که چرا سرزمینت را از تو پنهان میکردم. من در این زمین غربت برایت آزادی و برابری را هدیه آوردم.
ای همه وجودم، سرزمینت را جستجو مکن که آنجا هیچ چیز در انتظار تو نیست. سرزمین تو تنها در افسانهها زیباست. "موطن تو را بر هيچ نقشهای نشانی نيست، موطن تو تنها در قلب کسانی است که دوستت میدارند."
پ.ن: نمیدانم امّا نوای بیگانهای در گوشم زمزمه میکند که فرزندم را از این سرزمین فراموش شده دور کنم، هرچند که غربت را برایش هدیه آورم. نوشتهی بالا را برای روزی مینویسم که بزرگ میشود و از سرزمینش، ایران میپرسد. سرزمینی که جزء درد هیچ ندارد...
نازنین من، نمیدانی چه سخت است رفتن و چه سختتر است پنهان کردن خاطرهی سرزمین دردها. امّا همهی این سختی برای تو بود، نمیخواستم همیشه حسرت سرزمینی را داشته باشه که مردمش انسانیت را فراموش کردهاند. دنیا سرشار از درد است، نمیخواستم برای تو درد تازهای بیافرینم.
زیبای من، میدانم که گناهکارم. من بیآگاهی تو برایت تصمیم گرفتم و بیآنکه حتی پای در این دنیا گذارده باشی آیندهات را تغییر دادم. من تو را به میان مردمی می برم که با تو هم زبان نیستند امّا انسانیت را بها میدهند. جایی که انسان و حقوق انسانی را از هر چیز دیگر ارزشمندتر میدانند.
عزیزترینم، من در سرزمینی بزرگ شدم که هیچکس انسانیت را یاد نمیداد، نمیخواستم که تو نیز اینچنین باشی. نمیخواستم که از کودکی طعم تلخ خشونت و زورگویی را حس کنی. نمیخواستم که معنای آزادی را تا ابد ندانی و تا همیشه آرزوی برابری و عدالت میان دو انسان را فریاد کنی.
میخواستم که در انتخاب مسیر زندگیت آزاد باشی. میخواستم که پروردگار یکتا را آنطور که خود دوست داری عبادت کنی نه آنطور که دیگران میخواهند.
دوستداشتنی من، میدانم که به جای تو تصمیم گرفتم و سرنوشتت را به دست گرفتم امّا سرزمین تو تنها در افسانهها زیباست. سرزمین تو پر از قصههایی است که در آن قهرمانان به جنگ دشمنان میروند و دلاوران پلیدی را به چالش میکشند. امّا برایت میگویم که چنین نیست، آری واقعیت سرزمین تو مردم بیچارهایست که دل به منجی پایانی خوش کردهاند و جزای دیو صفتان را به قیامت حواله میکنند. سرزمین تو قهرمانی ندارد. پادشاهان سرزمین تو برابری را نمیفهمند و مردمش عدالت را نمیخواهند. دلاوران سرزمین تو همگی در جنگها جان باختهاند و یا در کنج زندانها پوسیدهاند.
در سرزمین تو دیو پلید در میان کوهها نیست، در میان مردم سرزمینت است، پنهان نیست بلکه آشکارا فرمان میدهد و خون میخواهد. ضحاک را در میان افسانهها جستجو مکن که او را همینجا در سرزمینت مییابی.
آری فرزند دلبندم، من تو را از میان آتش و دود، از میان فقر و جهالت و از میان درد و تبعیض به این سرزمین بیگانه می اورم.
ای همهی امیدم، از من مپرس که چرا سرزمینت را از تو پنهان میکردم. من در این زمین غربت برایت آزادی و برابری را هدیه آوردم.
ای همه وجودم، سرزمینت را جستجو مکن که آنجا هیچ چیز در انتظار تو نیست. سرزمین تو تنها در افسانهها زیباست. "موطن تو را بر هيچ نقشهای نشانی نيست، موطن تو تنها در قلب کسانی است که دوستت میدارند."
پ.ن: نمیدانم امّا نوای بیگانهای در گوشم زمزمه میکند که فرزندم را از این سرزمین فراموش شده دور کنم، هرچند که غربت را برایش هدیه آورم. نوشتهی بالا را برای روزی مینویسم که بزرگ میشود و از سرزمینش، ایران میپرسد. سرزمینی که جزء درد هیچ ندارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:24 توسط آدم کمی معمولی
|