353

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
نمی‏توان عاشق یک مرده شد...
روزی که به عشقم پشت ‏پا زدی در قلبم ترا کشتم و در گوشه‏ای تاریک و سرد خاکت کردم.
...
نمی‏توان عاشق یک مرده شد.
...
...
کشتمت تا همیشه همان‏طور که می‏پنداشتم در یادم بمانی، کشتمت تا نتوانم ترا دروغ‏گو بخوانم، تو مرده‏ای و یک مرده نمی‏تواند احساس مرا به بازی بگیرد.
...
نمی‏شود عاشق یک مرده شد، می‏شود؟
پ.ن: درد تنها واقعیت زندگی من است. واقعیتی که نمی‏خواهم نادیده‏اش بگیرم.

352

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

اذا خلقت المحمود ضحکت النیم ساعه !!

همانا زمانیکه محمود را آفریدیم خودمان نیم ساعت خندیدیم.

351

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
برای آن روزهایی که تو به من خیانت کردی و من حتی به خاطره‏هایمان وفادار بودم و
وای از نیمه‏شبی که بیدار ‏شوم، تو را بخواهم و خودم را در آغوش دیگری بیابم.

350

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

بار‌ها از من خواسته شده است که از مرام یا جهت گیری فکری‌ام به گویم.با اینکه گمان نمیکنم کسی‌ نوشتهایم را بخواند و بشنود و بویی از سمت و سوی افکار من نبرد.این بیشتر مرا یاد اعتراف کردن  می‌‌اندازد و من اهلش نیستم.

اما بگذار برای یک بار  هم که شده خود را در کلمات و اسامی خلاصه کنم .از اینکه بگویم که در فلسفه یک هیچ انگارم و در جهت گیری سیاسی یک آنارشیست.

من به نفس وجود دولت بی‌ اعتقادم و  در آرزوی جهانی‌ بی‌ مرز می‌‌زیم .جهانی‌ که در آن رنگ پوست،زبان ،نژاد،سرمایه و مذهب تعیین کننده ی مرتبه ی انسانی‌ اشخاص نیست.

من معتقد به آزادی مطلق انسان هستم.جهانی‌ که در آن اخلاق، دست و پای تجربه را نمیبندد و تجربه ی هر انسان تا جایست که حرمت هیچ انسانی‌ شکسته نشود.

من آنچه را که فکر می‌کنم می‌‌گویم.چه امروز و چه آن روزها که زندگی خوبی نداشتم  و باور دارم این شجاعت نمیخواهد که البته حماقتی شاعرانه را میطلبد.

من از سرزمینی می‌‌آیم که تنها چند درصد کوچکی از میلیون نفر آن کتاب می‌‌خواند و روزها و شب ها و ساعات این مردم با سریال‌ها و موسیقی‌ سفارشی و فیلم‌های آبکی‌ و روزنامه‌های ورزشی پر میشود.حرف زدن از موضوعات جدی زندگی‌, میشود سیاسی گویی و همسنگر شدن با شبکه‌های ماهواره یی ,که مجریانش پلاک فروهر به گردن می‌‌اندازند و برای رسانه‌های برون مرزی تبدیل به جانوری میشوی ناشناخته, که گویی در قحط الرجال این روزها حرف‌هایت عجیب و بعید  است.یا باید به خیل کوروش پرستان و در حسرت سوختگان ایران باستان  در آیی،  یا باید عکس مارکس را بالای سرت بیاویزی . یا باید سیاسی باشی‌ یا باید ازدوستت دارم‌های دوزاری بنویسی و بخوانی و دل خلق خدا راا شاد کنی‌ و با مافیای موسیقی یا... قرار داد ببندی .من ترجیح میدهم که دیگر  ننویسم و یا همین راه را ادامه میدهم و مستقل از هر جریانی .

349

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
مردها خیلی بدبختند. حتی با یک نگاه می‏شود بکارتشان را گرفت.

348

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
یادت می‏آید وقتی گریه می‏کردی، چشم‏هایت قرمز می‏شد. من چشمانت را می‏بوسیدم و می‏گذاشتم در آغوشم آرام بگیری.
آن روز شنیدم که چشمانت باز قرمز بود، کاش می‏دانستم پسرکی که برایت حشیش بار می‏زند هم، چشمانت را می‏بوسد؟