449

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

هیچ چیز در جهان هیچ چیز در هستی جاودانه نیست.

شامل شما هم میشه پروردگار!

448

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

و ديگر جوان نمی‏شوم نه به وعده‏ی عشق و نه به وعده‏ی چشمان تو و ديگر به شوق نمی‏آيم نه در بازی باد و نه در رقص گيسوان تو
 این روزها، آرزو می‏کنم کسی بود تا در لحظاتی که کم میارم، صدام کنه و بهم بگه: "بدو پسر، بدو، من مطمئنم که تو می‏تونی.

447

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

دیدار به قیامت مرد

جگرم را سوزاند وقتی آنطور محکم و مردانه مرا در آغوش گرفت و تا لب‏هایش برد. چشم در چشم هم و من خداخدا می‏کردم هرگز چشم از چشم‏‏های مردانه‏اش‏ برندارم.
جگرم می‏سوخت، جگرش می‏سوخت و حالا در سرنوشت‏سازترین لحظه‏ی زندگی‏اش از میان همه‏ی آن آدم‏ها از میان آن‏همه دوست و دشمن، فقط من در کنارش مانده بودم و نمی‏توانستم، نمی‏خواستم ناامیدش کنم.
چشم آن آدم‏ها به ما بود، به او بود، به من بود. صدای لرزش دست‏ پلیدشان، صدای تپش قلب‏های سیا‏ه‏شان و صدای ناآرام پاهای خیانت‏کارشان، همه و همه در آرامش چشم‏هایش گم شده بود و همین مرا بیشتر دیوانه می‏کرد.
یک نفرشان آهسته سکوت را شکست: قهوه‏تان سرد می‏شود، دست‏اش از دور آغوش‏ام سست شد دعا کردم مرا همان جا ول کند میان زمین و آسمان تا قلب من هزار تکه شود پیش پای او.
قهوه‏ی قجری که کار خودش را کرد، هر دو به آرزوی‏مان رسیدیم، او آزاد از این همه خیانت و پستی هم‏وطن و من رها میان زمین و آسمان، شنیدم یکی آن دور دورها می‏‏خواند:
این سر که نشان سر پرستی‏ست
امروز رها ز قید هستی‏ست
با دیدهٔ عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطن‏پرستی‏ست* * عارف قزوینی

برای سینا که میدانم نمیخواند.

446

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

بزرگ‏ترین نگرانی زندگی آینده من شاید این باشد که آیا می‏توانم فرزندم را دوست بدارم؟ کودکی که خواه‏ناخواه می‏تواند از عشق من به همسرم بکاهد!

445

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

بعد از بيست و چند سال، هنوز هستند آدمهايی که نميفهمند
فکر زياد، تصميم را خراب ميکند،مصنوعی ميکند،به قول بچه ها spoil ميکند

کبری ترين تصميم ها را بايد گذاشت برای مواقع پر جيش و پر اسپرم و پر خواب
کمی قبل از خيس شدن شلوار و پايين کشيدن شلوار و خوابهای بی شلوار ديدن
بی فکر و بی منطق و به قول بچه ها raw

اگه بچه ها نيودن من با کی Xbox بازی ميکردم؟

444

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
سه تفکر کلی در مورد سکس در میان زنان جهان وجود داره:
1. دخترانی که سکس رو لذّتی دوطرفه، کاملا برابر و بدون هیچ سود و منفعت خاص برای مرد یا زن می‏دونند.
2. دخترانی که سکس رو روشی برای رسیدن به خواسته‏های اغلب مادی خودشون می‏دونند.
3. دخترانی که سکس رو وظیفه‏ی همسر در برابر شوهر می‏دونند.
امّا در میان پسران فقط دو نوع نگرش نسبت به سکس وجود داره:
1. پسرهایی که سکس رو تفریحی سوء استفاده‏گرانه نسبت به جنس زن می‏دونن.
2. پسرهایی که سکس رو نشونه‏ی مردانگی و قدرت می‏دونن.
پ.ن: تابوی بزرگی که کوچک می‏شماریمش...

443

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

نیازی به بخشایش نیست زیرا که گناهی در میان نیست، همه‏ی انسان‏ها بازیگران خوبی هستند امّا هر چه قدر ماهر باشیم باز دریچه‏ای برای آشکار ساختن رازهایمان وجود دارد.
چشمانت با من حرف‏ها دارد، چشمانت با من سخن می‏گوید امّا چه سود.
صدها زبان می‏دانم و به هزاران لحجه حرف می‏زنم، زبان تمامی حیوانات و گیاهان را می‏فهمم حتی می‏دانم چگونه با رایانه‏های بی‏جان سخن بگویم اما زبان چشمان تو را هرگز نفهمیدم، باور نمی‏کنم که مرا تنها رها کرده باشی و من تا آخرین لحظه نفهمیده باشم.
پ.ن: شاید فهمیده بودم و باور نمی‏کردم، نمی‏دانم

442

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

ما همگی خود را نزد خویشتن ساده تر از آنچه هستیم می نمایانیم !

نوشته های خواهرم را که می خوانم میبینم او هم مانند من می خواهد به این ترتیب از شر همنوعان خود آسوده شود.

441

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

عشق به یک تن بیرحمی است ٬ بدون شک به زیان دیگران تمام میشود.

440

«به نام انسانیت که زیباترین رسم» 
 
هوا سرد شده است، دست‏های من بیشتر از همه سرما را می‏فهمد.
سرما یعنی دستی که تنها مانده است، هوای سرد امّا یعنی تنهایی دست‏هایت را کسی نخواهد فهمید.
آری، تنها سگ وحشی آن خانه‏ی ویلایی مرا می‏فهمد، همان سگ که به همه پارس می‏کند و دندان نشان می‏دهد و با دیدن من زوزه می‏کشد و دم تکان می‏دهد.
 

439

«به نام انسانیت که زیباترین رسم» 
 
گریه می کرد در حالی که حرف ش ...:
مرا دوست می‏داری، پس بگذار برایت بگویم که من جسمم را صدها بار فروخته‏ام.
این کار هنر من است و من این هنر را سخت دوست می‏دارم.
اگر می‏خواهی بمانی این شرط من خواهد بود، تنم برای دیگران و روحم برای تو. قول خواهم داد که قلبم هرگز به تو خیانت نکند.
من نماندم .

438

«به نام انسانیت که زیباترین رسم» 

سینه های مادرم بوی باروت می دهند تا چند برادر دیگر باید کشت .

همه چیز رنگ می بازد...!