449
هیچ چیز در جهان هیچ چیز در هستی جاودانه نیست.
شامل شما هم میشه پروردگار!
هیچ چیز در جهان هیچ چیز در هستی جاودانه نیست.
شامل شما هم میشه پروردگار!
و ديگر جوان نمیشوم نه به وعدهی عشق و نه به وعدهی چشمان تو و ديگر به شوق نمیآيم نه در بازی باد و نه در رقص گيسوان تو
این روزها، آرزو میکنم کسی بود تا در لحظاتی که کم میارم، صدام کنه و بهم بگه: "بدو پسر، بدو، من مطمئنم که تو میتونی.
دیدار به قیامت مرد
جگرم را سوزاند وقتی آنطور محکم و مردانه مرا در آغوش گرفت و تا لبهایش برد. چشم در چشم هم و من خداخدا میکردم هرگز چشم از چشمهای مردانهاش برندارم.
جگرم میسوخت، جگرش میسوخت و حالا در سرنوشتسازترین لحظهی زندگیاش از میان همهی آن آدمها از میان آنهمه دوست و دشمن، فقط من در کنارش مانده بودم و نمیتوانستم، نمیخواستم ناامیدش کنم.
چشم آن آدمها به ما بود، به او بود، به من بود. صدای لرزش دست پلیدشان، صدای تپش قلبهای سیاهشان و صدای ناآرام پاهای خیانتکارشان، همه و همه در آرامش چشمهایش گم شده بود و همین مرا بیشتر دیوانه میکرد.
یک نفرشان آهسته سکوت را شکست: قهوهتان سرد میشود، دستاش از دور آغوشام سست شد دعا کردم مرا همان جا ول کند میان زمین و آسمان تا قلب من هزار تکه شود پیش پای او.
قهوهی قجری که کار خودش را کرد، هر دو به آرزویمان رسیدیم، او آزاد از این همه خیانت و پستی هموطن و من رها میان زمین و آسمان، شنیدم یکی آن دور دورها میخواند:
این سر که نشان سر پرستیست
امروز رها ز قید هستیست
با دیدهٔ عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطنپرستیست* * عارف قزوینی
برای سینا که میدانم نمیخواند.
بزرگترین نگرانی زندگی آینده من شاید این باشد که آیا میتوانم فرزندم را دوست بدارم؟ کودکی که خواهناخواه میتواند از عشق من به همسرم بکاهد!
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
بعد از بيست و چند سال، هنوز هستند آدمهايی که نميفهمند
فکر زياد، تصميم را خراب ميکند،مصنوعی ميکند،به قول بچه ها spoil ميکند
کبری ترين تصميم ها را بايد گذاشت برای مواقع پر جيش و پر اسپرم و پر خواب
کمی قبل از خيس شدن شلوار و پايين کشيدن شلوار و خوابهای بی شلوار ديدن
بی فکر و بی منطق و به قول بچه ها raw
اگه بچه ها نيودن من با کی Xbox بازی ميکردم؟
نیازی به بخشایش نیست زیرا که گناهی در میان نیست، همهی انسانها بازیگران خوبی هستند امّا هر چه قدر ماهر باشیم باز دریچهای برای آشکار ساختن رازهایمان وجود دارد.
چشمانت با من حرفها دارد، چشمانت با من سخن میگوید امّا چه سود.
صدها زبان میدانم و به هزاران لحجه حرف میزنم، زبان تمامی حیوانات و گیاهان را میفهمم حتی میدانم چگونه با رایانههای بیجان سخن بگویم اما زبان چشمان تو را هرگز نفهمیدم، باور نمیکنم که مرا تنها رها کرده باشی و من تا آخرین لحظه نفهمیده باشم.
پ.ن: شاید فهمیده بودم و باور نمیکردم، نمیدانم
ما همگی خود را نزد خویشتن ساده تر از آنچه هستیم می نمایانیم !
نوشته های خواهرم را که می خوانم میبینم او هم مانند من می خواهد به این ترتیب از شر همنوعان خود آسوده شود.
عشق به یک تن بیرحمی است ٬ بدون شک به زیان دیگران تمام میشود.