407

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

همه چیز را فروختم جز آن
صندلی که جای تو بود، شاید
آن روز که برگشتی خسته باشی.

406

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

مردى تصميم گرفت تمام مشكلاتش را به دريا بسپارد،اما هر چه تلاش كرد زنش سوار قايق نشد!

گفتم شما هم بدونید!

405

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

اين ديوانگيست...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اينکه خار يک از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهای خود را تنها بخاطر اينکه يکی از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگی با شکست مواجه شده ايم...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکی از کارهايمان بی‏نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايی را که برای دوستی بسوی ما دراز می‏شوند را بخاطر اينکه يکی از دوستانمان رابطه‏مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقی را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکی از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست...
که همه شانس‏ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکی از تلاشهايمان ناکام مانده‏ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگی‏ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه:
شانس‏های ديگری هم هستند
دوستی‏های ديگری هم هستند
عشق‏های ديگری هم هستند
نيروهای ديگری هم هستند
تنها بايد قوی و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پيش باشيم...

404

دیگر سر برگ نوشته هایم نمی نویسم به نام انسانیت..! باید قبول کرد انسانیت مرده است.

لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا
بدان روزی آنقدر شرمنده می‏شود که
با تمام سازهایت خواهد رقصید.

403

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

فکر میکنم روزبه گفته بود

بنی آدم اعضای یکدیگرند.

ما هم که تخم شماییم!

402

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

وقتی تفریح مردم کشورم دیدن مراسم اعدام انسانی دیگر است.
وقتی آرزوی مردم کشورم مرگ برای دیگر انسان‏هاست.
وقتی زنان پلیس کشورم هم‏جنسانشان را وحشیانه می‏زنند.
وقتی مردان کشورم زن را نه انسان که ابزاری حقیر می‏شمارند.
وقتی مردم کشورم دیگر ملل را مثال حیوان می‏بینند.
وقتی مردم کشورم حتی خدا را به بازی می‏گیرند.
وقتی...
من از مردمم و از کشورم بیزارم... پ.ن: می‏گویند: "موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند" و من مردم سرزمینم را هیچ دوست ندارم..

401

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

 

من از امروز ام و از پیش ازین.اما چیزی در من است که از فردا ست و از پس فردا و از پس از این.

جایی که با شاعران بودم در نبودم در این صفحه ! بیزارم از شاعران چه کهنه چه نو. اینان همه در چشم من تُنُک مایگان اند.

اندیشه شان نه چندان که گویند قوی است.احساسشان در ژرفنا غوطه نزده است.

کمی شهوت و کمی ملال مایه ی بهترین اندیشه هاشان جز این نبوده. جان شاعر تماشاگر می خواهد.

و میدانم از حرف هایم چیزی دستگیرتان نمی شود پس تبلیغ وبلاگ تان را نکنید.

ه س ت م

400

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

زمانی برام بسیار عزیز و بزرگ بود ... خیلی بزرگتر از دنیای خیالیم ؛! لحظه ای بی حضورش حتی توی فکرم نمی تونستم تاب بیارم و احساس می کردم اگه روزی از دستم بره دنیا پیش چشمم چه تاریک و سیاه می شه!!!
چه ساده لوح بودم و غافل !!! ...بی او هیچ تصمیمی ارزش فکر کردن نداشت ، بی او انگیزه ای نبود ، حتی درس خوندن هم با فکر و خیال او لطف دیگه ای داشت ...
اما روزی فهمیدم که او بزرگ نبود من بزرگش کردم ... او هیچ نبود ؛ تنها شهاب سنگ کوچکی که مدتها هیچ نوری نداشت ؛ این من بودم که به او نور بخشیده بودم ... نه ، او بزرگ نبود
او هیچ نبود . تنها بتی بود که خودم ساخته بودمش ، بتی که حتی شکوه یک بت بزرگ رو نداشت.
این من بودم که دوستش داشتم و دوستیم رو بی پروا نثارش می کردم هیچ ارزش درونی نداشت که قابل اعتنا باشه ، خالیه خالی بود ؛ مثل چاه خشکیده ای که من خود آب به درونش میریختم . بزرگش کردم در حالیکه هیچ نبود تنها صورتکی بود که شکل جذابی رو به خودش گرفته بود اما از درون پوچ و خالی ...
در واقع از او هیچ سودی به من جز احساس یاس و بی انگیزگی نمی رسید فقط وابستگی کاذب من به او بود که احساس لذت همراه با ذلت رو به من میداد
متاسفم که دیر به این نتیجه رسیدم ، اما حضور یک تازه وارد همه چیز رو متحول کرد ...
احساس پشیمانی ندارم ، دلمرده نیستم ، پُر از هیجانم !
هر لحظه که بیشتر غرقش می شوم ، پر از انگیزه می شوم ...
پ.ن:بهترین تفسیری بود که از من کرده بود. درد داشت خواندنش. همین.

399

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

نمیداند من واقعی کیست؟
کسی که در این وبلاگ زندگی میکند یا کسی که این وبلاگ را مینویسد.
تضادهایمان، آرزوهایمان و رفتارهایمان آخر یکی نیست. با هم اختلاف سلیقه داریم.
از خودم میپرسد که واقعا کیستی، خودم هم نمیدانم.

398

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
 
شب اوّل شب سختی بود.
تو جسمت درد گرفته و من روحم درد دارد.
جسم تو تحمّل وارد شدن جسم مرا در خودش نداشت و روح من تحمّل حل شدن در روح تو را.
آری، شب اوّل شب سختیست.

397

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

 

گنجایش قلب من تنها یک فلاپی کهنه است. هرکسی وارد زندگیم شود تمام حجم قلبم را پر می‏کند.
قلب او دی‏وی‏دیست، جا برای همه عشق‏های عالم دارد.
پ.ن: تفاوت من و او در پذیرش مدرنیته بود...

396

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

دختر فقط وقت درد ماهیانه‏اش در آغوش پسرک می‏خوابید، پسرک نمی‏فهمید چرا دختر تمام ماه در آغوش دیگران می‏خوابد و آغوش او فقط همان چند شب درد‏آلود خریدار دارد.
دخترک امّا می‏دانست درد جسمش را فقط آغوش کسی که روحش را دوست دارد آرام می‏کند.

395

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست

جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی سگی ست

آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

مرسی دوست خویم شاهین نجفی.

394

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

‎ما نسل غمگینی هستیم. نسل بی‌شادی، نسل کم‌فریاد. وسط خم‌های پاره کودکی‌مان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم می‌ماند و آن تفنگ آب‌پاشی که فکر می‌کردیم می‌تواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگ‌تر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آن‌قدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلم‌برداری و  صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانی‌ست...

393

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

چه فرقی هست میان مردانی که هر شب را میان فاحشگان می‏گذرانند با خود فاحشگان؟
همه از یک در وارد می‏شوند، یکجا می‏خوابند، یک کار را می‏کنند و صبح از یک در خارج می‏شوند...

392

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

تنها نیستم، من و تنهائیم همیشه با هم هستیم

391

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

داستان واقعیست. اما نه برای شما، که تنها برای خودم اینجا می‏نویسمش تا بارها بخوانمش و فراموشش نکنم. که سالها پیش خیلی پیش گذشت!
*باید با خودم خلوت کنم تا شاید بفهمم که کجای زندگیم ایستاده‏ام.

-----------------------------------------


دخترک محکم به پهلویم می‏کوبد، از خلسه بیرون می‏آیم، چشمان ریز و پر از شیطنتش را به صورتم می‏دوزد و با نگاهش مرا بدرقه می‏کند. برای خریدن نوشیدنی از خانه بیرون زده‏ام و حالا در چند قدمی فروشگاه چشمان دخترک مرا بر سر دو راهی می‏گذارد.
عقب‏گرد می‏کنم و دنبال دخترک می‏روم، لحظه‏ای کوتاه از خودم می‏پرسم که کارم درست است، برای اولین بار در زندگیم به دنبال دختری در خیابان افتاده‏ام بی‏ترس از عواقب آن. دخترک سر برمی‏گرداند، انگار فکرم را می‏خواند، با دستانش اشاره می‏کنم که تندتر بیایم.
تند می‏کنم اما همچنان از نزدیک شدن به دختری که در میان صف ماشین‏های قطار شده در کنارش محو شده است واهمه دارم. به داخل کوچه‏ی تاریکی می‏پیچد، ورودی کوچه با زنجیر بسته شده، ماشین‏ها یک به یک دور می‏زنند و مانند لشکر شکست خورده‏ای پر سر و صدا دور می‏شوند. کوچه بن‏بست است این را خوب می‏دانم در اینجا متوّلد شده‏ام و بارها از داخلش گذشته‏ام.
به داخل کوچه می‏پیچم و خیلی زود شبح دخترک را در میانه‏ی کوچه پیدا می‏کنم. هیپنوتیزم شده‏ام و ناخودآگاه جلو می‏روم. سایه به میان درختان کنار کوچه می‏رود آهسته می‏کنم و دنبالش می‏گردم. پشت بوته‏ای ایستاده، چشمانش برق می‏زند.


-
ماجرا از دو روز پیش شروع شد یعنی در اصل از همان زمان که فکر می‏کردم تمام شده، شروع شده بود امّا در تمام این چند سال اجازه نمی‏دادم که شعله‏هایش زبانه بگیرد. می‏ترسیدم که وجودم را بیش از این بسوزاند.
برای اوِلین بار در این چهار سال اخیر در مقابل این پرسش که آیا با او دوست بودی جواب مثبت می‏دهم و برای کسی که زمانی رقیبم بود با افتخار از رابطه‏مان می‏گویم. سال‏ها این راز را پنهان نگاه داشته بودم و به هیچ‏کس چیزی نگفته بودم، نمی‏دانم چرا دوست داشت کسی از دوستیمان چیزی نداند اما من هم نمی‏خواستم کسی بداند چون این رابطه را گنج خصوصی خودم می‏دانستم، گنجی که حتی دوست نداشتم کسی را از وجودش مطلع کنم.
-
از میان بوته‏ها می‏گذرم و به کنار دختر می‏رسم، مانتو و شلوار مشکی تنگی به تن دارد، براندازش می‏کنم اما او نگاهم نمی‏کند، احتیاجی هم نیست چون فرصت دیدنم را آنقدر داشته است که حالا انتخابم کرده بود. حرفی نمی‏زند و من خوشحالم که سکوت کرده‏ایم، علاقه‏ای به حرف زدن هم ندارم.

-
آشفته از خواب می‏پرم هنوز هوا روشن هم نشده است. برعکس کابوس‏های همیشگی حتی یه قطره عرق نکرده‏ام. آنچنان خشک هستم که احساس می‏کنم هر لحظه ممکن است پوست بدنم بشکافد، آب دهانم را با فشار پائین می‏دهم و دوباره به تختم باز می‏گردم، رویایم آنقدر واقعی بود که شک می‏کنم شاید بازگشتم به زندگی واقعی خواب باشد. او در خوابم بازگشته بود تا پیشم بماند و دوستم بدارد امّا حتی در خواب هم شادیم طولی نکشید و دوباره ناگهانی ترکم کرد و من می‏فهمم که بازگشتش تنها به این دلیل بود که بتواند پولی برای بودن با دوست پسرش از من بگیرد.

-
صورت به صورت دختر ایستاده‏ام، نفسش به گردنم می‏خورد و احساس می‏کنم که مانند بخار روی شیشه بر پوستم نقش می‏بندد. از میان آن همه پسر با شکل‏های مختلف، از میان آن همه ماشین با قیمت‏های مختلف این دختر مرا انتخاب کرده. پیاده با لباس چروک و مشکی که سه روز است اصلاح نشده، با موهای پراکنده در باد و چشمانی که از زور بی‏خوابی مثل یک وزغ پف کرده است. به خودم می‏بالم.

-
از تخت بیرون می‏آیم و از خانه بیرون می‏زنم، پیاده به ناکجا آبادی که نمی‏دانم. نمی‏فهمم چطور از شهر کتاب سر در می‏آورم و با آخرین نسخه از کتاب پائولو کوئلیو بیرون می‏آیم، هنوز چند قدم نرفته‏ام که جادوی همزاد پنداری با کتاب مسخم می‏کند و همان‏جا در گوشه‏ی خیابان پهن زمین می‏شوم، تنها زمانی به خودم می‏آیم که خورشید سوزان نیمه‏ی تابستان به وسط آسمان رسیده و آفتاب مغزم را نیم‏پز کرده است. خودم را کنترل می‏کنم، تاکسی می‏گیرم و به خانه برمی‏گردم. سرم را زیر شیر آب می‏گیرم و این بار در اتاقم مشغول خواندن می‏شوم، تمام روز را صرف کتاب می‏کنم، نه یک بار که چندین بار و این راضیم نمی‏کند، صفحاتی را علامت می‏گذارم و جملاتی را نسخه برمی‏دارم.
زهیر، انگار هر جمله‏ی کتاب از زبان خودم بیرون آمده. انگار من هستم که داستان را برای خودم تکرار می‏کنم. من هستم که هر روز مثل نویسنده‏ی کتاب بارها فکر می‏کنم که او را دیده‏ام. که با معشوقه‏های مختلف سعی در از یاد بردن چراهای رفتنش دارم. من که او را مقصر نمی‏دانم اما نمی‏توانم ببخشمش تا فراموشش کنم. من که  عاشقانه می‏پرستیدمش.

-
دستانم را دور کمر دختر حلقه می‏کنم، نفسش تند می‏شود اما اعتراضی ندارد. به این می‏اندیشم که از میان هزاران پسر مرا انتخاب کرده و این آرامم می‏کند. زیر لب زمزمه می‏کنم که من نقصی ندارم. عشق من تنها به این‏خاطر ترکم کرد که راضی نبود. شاید تنها دوستم داشت و این برای تبلور عشق کافی نیست.
لبانم را بر لبانش می‏گذارم، به خودم می‏چسبانمش و می‏گذارم که شهوت از جزء جزء بدنش عبور کند. گرمش می‏کنم و اجازه می‏دهم که لمسم کند. یک ربع بعد ارضاء شده است و مشغول مرتب کردن لباسش می‏شود. آرام از کنارش دور می‏شوم بی‏آنکه حتی نام کسی را که هم‏ آغوشم بوده بپرسم.
به طرف خانه می‏روم و زیر لب زمزمه می‏کنم: آنقدر بزرگ شده‏ای که از راز زندگیت نگریزی. او را پبدا کن، یا ببخشش یا بکشش.

390

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

دلتنگی‏مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می‏كنیم من و تو توان آن را یافتیم كه پر گشاییم كه خود را بگشاییم
پ.ن: هرگز ما بودن را نخواستم، ما شدن را، یکی شدن را، عشق یکی شدن نمی‏شناسد. عشق یعنی من، یعنی تو، یعنی همه‏ی تفاوت‏هایمان، یعنی اختلاف‏هایمان. من و تو عشق هستیم، ما عادت است و عشق عادت نمی‏شود.

389

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

شادکامی مرد این است: من می خواهم. شادکامی زن این:او می خواهد.

آنچه شما عشق می نامید٬ دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز٬ پایان بخش این دیوانگی های کوتاه!

زنی که با تمام عشق اش فرمان می برد٬ چنین می اندیشد:بنگر که جهان هم اکنون کامل شده است.

به من گوش میدهید با شما زنانم٬ همه چیزتان معماست و همه چیز یک راه گشودن است که نامش آبستنی ست و بدانید شیرین ترین زن نیز تلخ است.