407
همه چیز را فروختم جز آن
صندلی که جای تو بود، شاید
آن روز که برگشتی خسته باشی.
همه چیز را فروختم جز آن
صندلی که جای تو بود، شاید
آن روز که برگشتی خسته باشی.
مردى تصميم گرفت تمام مشكلاتش را به دريا بسپارد،اما هر چه تلاش كرد زنش سوار قايق نشد!
گفتم شما هم بدونید!
اين ديوانگيست...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اينکه خار يک از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهای خود را تنها بخاطر اينکه يکی از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگی با شکست مواجه شده ايم...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکی از کارهايمان بینتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايی را که برای دوستی بسوی ما دراز میشوند را بخاطر اينکه يکی از دوستانمان رابطهمان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقی را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکی از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست...
که همه شانسها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکی از تلاشهايمان ناکام ماندهايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگیها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه:
شانسهای ديگری هم هستند
دوستیهای ديگری هم هستند
عشقهای ديگری هم هستند
نيروهای ديگری هم هستند
تنها بايد قوی و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پيش باشيم...
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا
بدان روزی آنقدر شرمنده میشود که
با تمام سازهایت خواهد رقصید.
فکر میکنم روزبه گفته بود
بنی آدم اعضای یکدیگرند.
ما هم که تخم شماییم!
وقتی تفریح مردم کشورم دیدن مراسم اعدام انسانی دیگر است.
وقتی آرزوی مردم کشورم مرگ برای دیگر انسانهاست.
وقتی زنان پلیس کشورم همجنسانشان را وحشیانه میزنند.
وقتی مردان کشورم زن را نه انسان که ابزاری حقیر میشمارند.
وقتی مردم کشورم دیگر ملل را مثال حیوان میبینند.
وقتی مردم کشورم حتی خدا را به بازی میگیرند.
وقتی...
من از مردمم و از کشورم بیزارم... پ.ن: میگویند: "موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند" و من مردم سرزمینم را هیچ دوست ندارم..
من از امروز ام و از پیش ازین.اما چیزی در من است که از فردا ست و از پس فردا و از پس از این.
جایی که با شاعران بودم در نبودم در این صفحه ! بیزارم از شاعران چه کهنه چه نو. اینان همه در چشم من تُنُک مایگان اند.
اندیشه شان نه چندان که گویند قوی است.احساسشان در ژرفنا غوطه نزده است.
کمی شهوت و کمی ملال مایه ی بهترین اندیشه هاشان جز این نبوده. جان شاعر تماشاگر می خواهد.
و میدانم از حرف هایم چیزی دستگیرتان نمی شود پس تبلیغ وبلاگ تان را نکنید.
زمانی برام بسیار عزیز و بزرگ بود ... خیلی بزرگتر از دنیای خیالیم ؛! لحظه ای بی حضورش حتی توی فکرم نمی تونستم تاب بیارم و احساس می کردم اگه روزی از دستم بره دنیا پیش چشمم چه تاریک و سیاه می شه!!!
چه ساده لوح بودم و غافل !!! ...بی او هیچ تصمیمی ارزش فکر کردن نداشت ، بی او انگیزه ای نبود ، حتی درس خوندن هم با فکر و خیال او لطف دیگه ای داشت ...
اما روزی فهمیدم که او بزرگ نبود من بزرگش کردم ... او هیچ نبود ؛ تنها شهاب سنگ کوچکی که مدتها هیچ نوری نداشت ؛ این من بودم که به او نور بخشیده بودم ... نه ، او بزرگ نبود
او هیچ نبود . تنها بتی بود که خودم ساخته بودمش ، بتی که حتی شکوه یک بت بزرگ رو نداشت.
این من بودم که دوستش داشتم و دوستیم رو بی پروا نثارش می کردم هیچ ارزش درونی نداشت که قابل اعتنا باشه ، خالیه خالی بود ؛ مثل چاه خشکیده ای که من خود آب به درونش میریختم . بزرگش کردم در حالیکه هیچ نبود تنها صورتکی بود که شکل جذابی رو به خودش گرفته بود اما از درون پوچ و خالی ...
در واقع از او هیچ سودی به من جز احساس یاس و بی انگیزگی نمی رسید فقط وابستگی کاذب من به او بود که احساس لذت همراه با ذلت رو به من میداد
متاسفم که دیر به این نتیجه رسیدم ، اما حضور یک تازه وارد همه چیز رو متحول کرد ...
احساس پشیمانی ندارم ، دلمرده نیستم ، پُر از هیجانم !
هر لحظه که بیشتر غرقش می شوم ، پر از انگیزه می شوم ...
پ.ن:بهترین تفسیری بود که از من کرده بود. درد داشت خواندنش. همین.
نمیداند من واقعی کیست؟
کسی که در این وبلاگ زندگی میکند یا کسی که این وبلاگ را مینویسد.
تضادهایمان، آرزوهایمان و رفتارهایمان آخر یکی نیست. با هم اختلاف سلیقه داریم.
از خودم میپرسد که واقعا کیستی، خودم هم نمیدانم.
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست
جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی سگی ست
آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست
مرسی دوست خویم شاهین نجفی.
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
ما نسل غمگینی هستیم. نسل بیشادی، نسل کمفریاد. وسط خمهای پاره کودکیمان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم میماند و آن تفنگ آبپاشی که فکر میکردیم میتواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگتر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آنقدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلمبرداری و صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانیست...
چه فرقی هست میان مردانی که هر شب را میان فاحشگان میگذرانند با خود فاحشگان؟
همه از یک در وارد میشوند، یکجا میخوابند، یک کار را میکنند و صبح از یک در خارج میشوند...
تنها نیستم، من و تنهائیم همیشه با هم هستیم
داستان واقعیست. اما نه برای شما، که تنها برای خودم اینجا مینویسمش تا بارها بخوانمش و فراموشش نکنم. که سالها پیش خیلی پیش گذشت!
*باید با خودم خلوت کنم تا شاید بفهمم که کجای زندگیم ایستادهام.
دخترک محکم به پهلویم میکوبد، از خلسه بیرون میآیم، چشمان ریز و پر از شیطنتش را به صورتم میدوزد و با نگاهش مرا بدرقه میکند. برای خریدن نوشیدنی از خانه بیرون زدهام و حالا در چند قدمی فروشگاه چشمان دخترک مرا بر سر دو راهی میگذارد.
عقبگرد میکنم و دنبال دخترک میروم، لحظهای کوتاه از خودم میپرسم که کارم درست است، برای اولین بار در زندگیم به دنبال دختری در خیابان افتادهام بیترس از عواقب آن. دخترک سر برمیگرداند، انگار فکرم را میخواند، با دستانش اشاره میکنم که تندتر بیایم.
تند میکنم اما همچنان از نزدیک شدن به دختری که در میان صف ماشینهای قطار شده در کنارش محو شده است واهمه دارم. به داخل کوچهی تاریکی میپیچد، ورودی کوچه با زنجیر بسته شده، ماشینها یک به یک دور میزنند و مانند لشکر شکست خوردهای پر سر و صدا دور میشوند. کوچه بنبست است این را خوب میدانم در اینجا متوّلد شدهام و بارها از داخلش گذشتهام.
به داخل کوچه میپیچم و خیلی زود شبح دخترک را در میانهی کوچه پیدا میکنم. هیپنوتیزم شدهام و ناخودآگاه جلو میروم. سایه به میان درختان کنار کوچه میرود آهسته میکنم و دنبالش میگردم. پشت بوتهای ایستاده، چشمانش برق میزند.
-
ماجرا از دو روز پیش شروع شد یعنی در اصل از همان زمان که فکر میکردم تمام شده، شروع شده بود امّا در تمام این چند سال اجازه نمیدادم که شعلههایش زبانه بگیرد. میترسیدم که وجودم را بیش از این بسوزاند.
برای اوِلین بار در این چهار سال اخیر در مقابل این پرسش که آیا با او دوست بودی جواب مثبت میدهم و برای کسی که زمانی رقیبم بود با افتخار از رابطهمان میگویم. سالها این راز را پنهان نگاه داشته بودم و به هیچکس چیزی نگفته بودم، نمیدانم چرا دوست داشت کسی از دوستیمان چیزی نداند اما من هم نمیخواستم کسی بداند چون این رابطه را گنج خصوصی خودم میدانستم، گنجی که حتی دوست نداشتم کسی را از وجودش مطلع کنم.
-
از میان بوتهها میگذرم و به کنار دختر میرسم، مانتو و شلوار مشکی تنگی به تن دارد، براندازش میکنم اما او نگاهم نمیکند، احتیاجی هم نیست چون فرصت دیدنم را آنقدر داشته است که حالا انتخابم کرده بود. حرفی نمیزند و من خوشحالم که سکوت کردهایم، علاقهای به حرف زدن هم ندارم.
-
آشفته از خواب میپرم هنوز هوا روشن هم نشده است. برعکس کابوسهای همیشگی حتی یه قطره عرق نکردهام. آنچنان خشک هستم که احساس میکنم هر لحظه ممکن است پوست بدنم بشکافد، آب دهانم را با فشار پائین میدهم و دوباره به تختم باز میگردم، رویایم آنقدر واقعی بود که شک میکنم شاید بازگشتم به زندگی واقعی خواب باشد. او در خوابم بازگشته بود تا پیشم بماند و دوستم بدارد امّا حتی در خواب هم شادیم طولی نکشید و دوباره ناگهانی ترکم کرد و من میفهمم که بازگشتش تنها به این دلیل بود که بتواند پولی برای بودن با دوست پسرش از من بگیرد.
-
صورت به صورت دختر ایستادهام، نفسش به گردنم میخورد و احساس میکنم که مانند بخار روی شیشه بر پوستم نقش میبندد. از میان آن همه پسر با شکلهای مختلف، از میان آن همه ماشین با قیمتهای مختلف این دختر مرا انتخاب کرده. پیاده با لباس چروک و مشکی که سه روز است اصلاح نشده، با موهای پراکنده در باد و چشمانی که از زور بیخوابی مثل یک وزغ پف کرده است. به خودم میبالم.
-
از تخت بیرون میآیم و از خانه بیرون میزنم، پیاده به ناکجا آبادی که نمیدانم. نمیفهمم چطور از شهر کتاب سر در میآورم و با آخرین نسخه از کتاب پائولو کوئلیو بیرون میآیم، هنوز چند قدم نرفتهام که جادوی همزاد پنداری با کتاب مسخم میکند و همانجا در گوشهی خیابان پهن زمین میشوم، تنها زمانی به خودم میآیم که خورشید سوزان نیمهی تابستان به وسط آسمان رسیده و آفتاب مغزم را نیمپز کرده است. خودم را کنترل میکنم، تاکسی میگیرم و به خانه برمیگردم. سرم را زیر شیر آب میگیرم و این بار در اتاقم مشغول خواندن میشوم، تمام روز را صرف کتاب میکنم، نه یک بار که چندین بار و این راضیم نمیکند، صفحاتی را علامت میگذارم و جملاتی را نسخه برمیدارم.
زهیر، انگار هر جملهی کتاب از زبان خودم بیرون آمده. انگار من هستم که داستان را برای خودم تکرار میکنم. من هستم که هر روز مثل نویسندهی کتاب بارها فکر میکنم که او را دیدهام. که با معشوقههای مختلف سعی در از یاد بردن چراهای رفتنش دارم. من که او را مقصر نمیدانم اما نمیتوانم ببخشمش تا فراموشش کنم. من که عاشقانه میپرستیدمش.
-
دستانم را دور کمر دختر حلقه میکنم، نفسش تند میشود اما اعتراضی ندارد. به این میاندیشم که از میان هزاران پسر مرا انتخاب کرده و این آرامم میکند. زیر لب زمزمه میکنم که من نقصی ندارم. عشق من تنها به اینخاطر ترکم کرد که راضی نبود. شاید تنها دوستم داشت و این برای تبلور عشق کافی نیست.
لبانم را بر لبانش میگذارم، به خودم میچسبانمش و میگذارم که شهوت از جزء جزء بدنش عبور کند. گرمش میکنم و اجازه میدهم که لمسم کند. یک ربع بعد ارضاء شده است و مشغول مرتب کردن لباسش میشود. آرام از کنارش دور میشوم بیآنکه حتی نام کسی را که هم آغوشم بوده بپرسم.
به طرف خانه میروم و زیر لب زمزمه میکنم: آنقدر بزرگ شدهای که از راز زندگیت نگریزی. او را پبدا کن، یا ببخشش یا بکشش.
شادکامی مرد این است: من می خواهم. شادکامی زن این:او می خواهد.
آنچه شما عشق می نامید٬ دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز٬ پایان بخش این دیوانگی های کوتاه!
زنی که با تمام عشق اش فرمان می برد٬ چنین می اندیشد:بنگر که جهان هم اکنون کامل شده است.
به من گوش میدهید با شما زنانم٬ همه چیزتان معماست و همه چیز یک راه گشودن است که نامش آبستنی ست و بدانید شیرین ترین زن نیز تلخ است.