«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

زمانی برام بسیار عزیز و بزرگ بود ... خیلی بزرگتر از دنیای خیالیم ؛! لحظه ای بی حضورش حتی توی فکرم نمی تونستم تاب بیارم و احساس می کردم اگه روزی از دستم بره دنیا پیش چشمم چه تاریک و سیاه می شه!!!
چه ساده لوح بودم و غافل !!! ...بی او هیچ تصمیمی ارزش فکر کردن نداشت ، بی او انگیزه ای نبود ، حتی درس خوندن هم با فکر و خیال او لطف دیگه ای داشت ...
اما روزی فهمیدم که او بزرگ نبود من بزرگش کردم ... او هیچ نبود ؛ تنها شهاب سنگ کوچکی که مدتها هیچ نوری نداشت ؛ این من بودم که به او نور بخشیده بودم ... نه ، او بزرگ نبود
او هیچ نبود . تنها بتی بود که خودم ساخته بودمش ، بتی که حتی شکوه یک بت بزرگ رو نداشت.
این من بودم که دوستش داشتم و دوستیم رو بی پروا نثارش می کردم هیچ ارزش درونی نداشت که قابل اعتنا باشه ، خالیه خالی بود ؛ مثل چاه خشکیده ای که من خود آب به درونش میریختم . بزرگش کردم در حالیکه هیچ نبود تنها صورتکی بود که شکل جذابی رو به خودش گرفته بود اما از درون پوچ و خالی ...
در واقع از او هیچ سودی به من جز احساس یاس و بی انگیزگی نمی رسید فقط وابستگی کاذب من به او بود که احساس لذت همراه با ذلت رو به من میداد
متاسفم که دیر به این نتیجه رسیدم ، اما حضور یک تازه وارد همه چیز رو متحول کرد ...
احساس پشیمانی ندارم ، دلمرده نیستم ، پُر از هیجانم !
هر لحظه که بیشتر غرقش می شوم ، پر از انگیزه می شوم ...
پ.ن:بهترین تفسیری بود که از من کرده بود. درد داشت خواندنش. همین.