352
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
هر بار که مرا می دید ، ساعتها گریه می کرد !
آخرین بار که به سراغم آمد ، دیوانه وار می خندید !!!
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید ، گفت :
تعجب مکن که چرا می خندم ، من دیگر آن زن سابق نیستم !
بس است هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم .
تازه حرفش تمام شده بود که یکباره قطره اشکی در گوشه چشمش لنگر انداخت ، با طعنه پرسیدم :
مگر قرار نبود گریه نکنی ، پس این قطره اشک چیست ؟
اشک را با گوشه دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
اشک نیست ، نقطه است !
میفهمی :
نقطه!!!
این آخرین نقطه ایست که در پایان آخرین جمله از آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر بهیچ چیز مردان ، ایمان ندارم
جز ........ به یک پارچگیشان در نامردی .
آخرین بار که به سراغم آمد ، دیوانه وار می خندید !!!
وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید ، گفت :
تعجب مکن که چرا می خندم ، من دیگر آن زن سابق نیستم !
بس است هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم .
تازه حرفش تمام شده بود که یکباره قطره اشکی در گوشه چشمش لنگر انداخت ، با طعنه پرسیدم :
مگر قرار نبود گریه نکنی ، پس این قطره اشک چیست ؟
اشک را با گوشه دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
اشک نیست ، نقطه است !
میفهمی :
نقطه!!!
این آخرین نقطه ایست که در پایان آخرین جمله از آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر بهیچ چیز مردان ، ایمان ندارم
جز ........ به یک پارچگیشان در نامردی .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:18 توسط آدم کمی معمولی
|