ابرانسانان
نیک و بد لذت و رنج و من و تو در نظرم بخار رنگینی نمود در پیش دیدگان آفریدگار،آفریدگار می خواست چشم از خویش بر گیرد پس جهان را آفرید.
رنجور را چشم بر گرفتن از رنج خویش و به فراموشی سپردن خویش لذتی ست مستانه.جهان روزی در نظرم لذتی مستانه آمد و خود را به فراموشی سپردن.
جهان روزی در نظرم چنین آمد: این جهان جاودانه ناکامل، نقشی است از یک تضاد جاودانه ، نقشی نا کامل و لذتی مستانه آفریدگار ِ نا کامل ِ آن را.
و این خدایی که من آفریدم چون همه ی ِ خدایان ساخته انسان بود و جنون انسان!
رنج و ناتوانی بود که آخرت ها را همه آفرید و آن جنون ِ کوتاه ِ شادکامی را که مزه ی آن را تنها رنجور ترینان می چشند.
خستگی بود که خدایان و آخرت ها را همه آفرید ، خستگی که می خواهد با یک جهش، با جهش ِ مرگ به نهایت برسد ، خستگی مسکین و نادان ، که دیگر خواستن نمی خواهد.
این تن بود که از تن نومید گشت که انگشتان ِ جان ِفریب خورده ی ِ خویش را بر دیوارهای ِ نهایی سایید.
باور کنید این تن بود که از زمین نومید گشت که شنید بطن ِ هستی با وی سخن می گوید
و آن گاه خواست که با سر، و نه تنها با سر ، از میان دیوارهای نهایی بگزرد و خود را به آن جهان برساند .
لیک آن جهان از انسان نهان است ان جهان ِ نا مردمان ی ِ از مردمی بَری که یک (هیچ ِ) آسمانیست.
باری، بطن ِ هستی با انسان جز به صورت ِ انسان سخن نمیگوید.
به راستی اثبات کلیت برای ِ هستی دشوار است و به سخن در آوردنش دشوار.
این من و آشفتگی و تضاد ِ من از هستی ِ خویش از همه راست تر سخن می گوید ،
این راستگو ترین موجود ، این من از تن سخن می گوید و باز مرادش تن است .
من هر زمان می آموزد که راست تر سخن گوید.