«به نام انسانیت»

میگویی ترسیدی اگر راستش را بگویی دست روی ت بلند کنم شاید حق با تو باشد٬ میخواهی ببخشمت فرصتی دیگر بدهم تا جبران کنی اما میدانی به کسی فرصت نخواهم داد٬ بعد از این چهار سال دوباره مردی خواهم شد که وقتی شب‏ها میان شلوغی طعم الکل و سیگار، طعم لب دخترکی معصوم را جستجو می‏کنم.

 خیلی سال است که گریه نکرده ام حال هم قصد گریه ندارم اما برای روزی می نویسم که شاید یادت کنم و قطره‏ی باران که آرام آرام راه خودش را روی پوست داغ من پیدا ‏کند و پائین ‏رود.

چه کنم؟
نمی خواهم عشقت با شهوت‏های هوس‏آلودم پیوند ب خورد٬ چه کنم؟
کاش می‏توانستم برایت توضیح دهم من دیگر تنها در اوج شهوت‏های گناه آلودم عاشق می‏شوم...
 
یادداشت میکنیم ۱۹/۱/۹۰