508
«به نام انسانیت»
میگویی ترسیدی اگر راستش را بگویی دست روی ت بلند کنم شاید حق با تو باشد٬ میخواهی ببخشمت فرصتی دیگر بدهم تا جبران کنی اما میدانی به کسی فرصت نخواهم داد٬ بعد از این چهار سال دوباره مردی خواهم شد که وقتی شبها میان شلوغی طعم الکل و سیگار، طعم لب دخترکی معصوم را جستجو میکنم.
خیلی سال است که گریه نکرده ام حال هم قصد گریه ندارم اما برای روزی می نویسم که شاید یادت کنم و قطرهی باران که آرام آرام راه خودش را روی پوست داغ من پیدا کند و پائین رود.
چه کنم؟
نمی خواهم عشقت با شهوتهای هوسآلودم پیوند ب خورد٬ چه کنم؟
کاش میتوانستم برایت توضیح دهم من دیگر تنها در اوج شهوتهای گناه آلودم عاشق میشوم...
نمی خواهم عشقت با شهوتهای هوسآلودم پیوند ب خورد٬ چه کنم؟
کاش میتوانستم برایت توضیح دهم من دیگر تنها در اوج شهوتهای گناه آلودم عاشق میشوم...
یادداشت میکنیم ۱۹/۱/۹۰
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 4:6 توسط آدم کمی معمولی
|