«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

برایم نوشته بود ...

زیباست، بدون هیچ ویرایشی آورده می‏شود:

قرار نيست من جای عشق تو را پر کنم يا تو عاشق من باشی‌، هيچکس در اين دنيا جای ديگری را پر نخواهد کرد.
تويی که برای خودت می‏نويسی تا من برای خودم بخوانم، تا بحال نوشته‏ای که عشقت را به چه فروخت و رفت؟
من عشقت را به محبتی بی‏حد و حساب فروختم که از زانو زدن در برابر غرورت بی‏نيازم می‏کرد، به آغوش گرمی‌ که اگر چه عشق نداشت اما هرگز فراموشم نمی‏کرد. گرمی دست‏هايت را فقط وقتی‌ چشيدم که پس از سالها آمدی تا خوشبخت بودنم را ببينی.
شايد هرگز از پشت آن چشم‏های خيس نديد چه غمی در دل دارم از اينکه چهره‏ات را شکسته می‏بينم‏، چهره‏ای که نخواستم به يادم بماند تا بتوانم برای هميشه چهرهٔ شيطنت‏آميز و جوانت را جايگزين آن چهرهٔ مردانهٔ لاابالی کنم.
صورتی که نوازش زن‏ها و دختران بسيار بر آن اثر گذشته بود و تو نمی‏دانستی چون هنوز هم عاشق بودی.
اکنون پس از سالها با رويای عشقت زندگی می‌کنم و هرگز نخواهم فهميد اگر بودی، برای هميشه پشيمانم که در آخرين ديدارمان، اولين درخواست بوسه‏ات را رد کردم.
اعتراف می‌کنم که هرگز جرات برای هميشه رفتن را در تو نمی‏ديدم.
هرگز
عشقت را جايگزين نمی‏کنم.