«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

زنی که تو بهت و ترس منو زایید!

۷ سالگی رها ام  توی لجن! 

حالت خلت صبح اول طلوع!

تف تو لیوان آب دبیر دینی!

صبح چای شیرین٬ خالی و شب سیب زمینی!

عقده ی ریش و سیبل ٬ تیغ و ژیلت!

حس ژان وال ژان بودن واسه کوزت!

بوی بد جوراب یه دختر قاعده !

توی تلخی گذشته سر خوردن!

زندگی فارغ از معنی ه!