451
«به نام انسانیت که زیباترین رسم»
زنی که تو بهت و ترس منو زایید!
۷ سالگی رها ام توی لجن!
حالت خلت صبح اول طلوع!
تف تو لیوان آب دبیر دینی!
صبح چای شیرین٬ خالی و شب سیب زمینی!
عقده ی ریش و سیبل ٬ تیغ و ژیلت!
حس ژان وال ژان بودن واسه کوزت!
بوی بد جوراب یه دختر قاعده !
توی تلخی گذشته سر خوردن!
زندگی فارغ از معنی ه!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹ ساعت 1:38 توسط آدم کمی معمولی
|