160

يک داستان ِ قديمي از يک زاويه‌ي ديگر. يا: چگونه از کاه، کوه بسازيم

بچه‌تر که بوديم، پاهايمان را دراز مي‌کرديم و : اتل‌متل‌توتوله..... سرمان گرم بود
بزرگ که شديم مثلا، ديگر آن بازي‌ها لذتي برايمان نداشت! عشق را گذاشتيم جايش! سرمان گرم است.

invisible kid

159

آقاي عزيز! اين نفتي که بر سر ِ سفره‌ي ما گذاشتيد، بدجوري همه جا را سياه کرده...

 

158

اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

انقلاب ما انفجار نور بود
و خب، بالاخره هر نوری یه روزی خاموش میشه

و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 invisible-kid

157

آنها خيال مي‌کنند افکار ِ ما در اختيارشان است، در مشت‌شان است
اما لعنتي... آنها يادشان رفته همه‌چيزمان را ساليان است که به يغما برده‌اند... چيزي براي دراختيار گرفتن ندارند.

invisible-kid

156

الان دیگر باورم شده که تو از دماغ فیل افتادی !

اما برام سوال بوده که چطوری از دماغ ِ فیل افتادی، ولی هیچیت نشد؟

 

155

میدونی مهربون
هر آدمی تو دنیا
یه جور زندگی میکنه
یکی به همه چیز عشق می‌ورزه
یکی با غم شروع میکنه و پایان میده
اون یکی تمام زندگش رو حساب میکنه
این یکی میخنده
و یا فقط غر میزنه
...
به هیچ کدوم از این آدما
نمیشه خرده‌ای گرفت
چون این تنها روشی که برای زندگی بلده

مثل من
و
مثل تو

 

154

صبح که ساعتم زنگ زد ، با خودم گفتم خوشبختی یعنی این که پنج دقیقه ی دیگه هم بتونم بخوابم.
ولی بعد از اینکه از تخت اومدم بیرون ، فهمیدم که خوشبختی اصلا وجود نداره .

 

153

من
بين
بد
و
بدتر
مينشينم
و
فقط
به
خودم
فکر
ميکنم

 

152

نه،
من میفهمم این کار یعنی چی
من پا نمیذارم وسط زندگی یک نفر دیگه وقتی قول زندگی به کسی دادم
شاید همه، همیشه وسط یکی از این زندگی‌ها باشن
ولی من مطمئنم که اینکارو نمیکنم

 

151

آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي، از اين آشفته ام که ديگر نميتوانم تو را باور کنم

 

150

هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها !

 

149

هيچی، همش يه وسوسه بود
وسوسه‌ی شرط بستن روی تمام بشريت
اونا شرط بستن، هر کی آدماش بيشتر بود اون برده
زمانشم شد تا آخر دنيا، اسمشم گذاشتن روز رستاخيز
وسوسه هم شد قانونش فقط وسوسه‌ کنن نه بيشتر
اما در بين هيجان اين شرط بندی همه يه چيزی رو يادشون رفت
اصلا وسوسه اين شرط بندی مال کی بود؟

moteghayer

148

می‌خواهم یک چیز را اعتراف کنم؛ با تمام شناختی که از تو دارم
هنوز هم نمیدانم، پشت آن چشمان سبزت چه میگذرد!

 

147

شما زیر 18 ساله ها آینده کشورتان را چگونه می بینید..

کشورتان به درک آینده خودتان را چگونه می بینید؟!

146

  آب دهانم را به جای تف کردن، قورت دادم. دیگر هیچ‌چیز نشانه‌ی هیچ‌چیز نیست.
کسی آدرس روزهای معمولی را دارد ؟