تبليغاتX
نوشته های یک آدم کمی معمولی


نوشته های یک آدم کمی معمولی

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

من دير به دنيا آمده ام

نه هيچ شاعری شعر های نداشته ام را زودتر سروده
نه هيچ مخترعی طرح هايم را کش رفته
نه هيچ نويسنده ای سوژه های کپی شده من را زودتر کپی کرده

مردهايی که جايی بين پاهای دخترهای دور و برم پنهان
شده اند همه موجودات مونث شهر را تسخير کرده اند!

من چقدر دير به دنيا آمده ام!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 3:55 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

u: خواستم بگم من از پسر جماعت ميترسم!

از پسرهايی که فکريم ميکردند تو چقدر خری که با آنها نه و با من آره
از سر و زبان دارها و خوش قيافه ها و اهل زن و زندگی ها و مايه دارهايشان
از آنهايی که نديده بودم و تو گفته بودی از من cute تر و جاکش ترند
از آن همه اسمی که قرار بود بيايند تولد هم کلاسی احمق تر از خودت

که شوهر کردی و ديگه وقت نشد.

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 17:14 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

اگر عاشقش شدی باید بعضی از نقص‏هایش را بپذیری، باید بعضی از عیب‏هایش را ببخشی و باید بعضی از کارهایش را نادیده بگیری امّا چیزهایی هست که نه می‏توان پذیرفتشان، نه می‏توان بخشیدشان و نه می‏شود ندیدشان.
اینجاست که عشق هم به بن‏بست می‏رسد و می‏فهمد که همه چیز دست او نیست...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:44 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

هرگز عاشق مباش
که عاشقان دنيا هرگز خوشبخت نيستند
و خوشبختان دنيا هرگز عاشق نبودند
پس
دوست بدار ، عشق بورز
ولی هرگز عاشق مباش .

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7:40 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

اگه آرامش 240 ثانيه ايه بعد از سکس نبود
شايد دايناسورا الان داشتن رو فسيلامون تحقيق ميکردن..

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:17 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

آدما دو دسته اند: يا مثل منن يا مثل تو..
کی بود سوال داشت؟

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:10 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

خانومی که داره روز اول پریودش رو سپری میکنه،
از هر کـسی بهتر درک میکنه که خلقت خدا تا چه اندازه بی نقصه.

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 3:12 توسط Ordinary| |

 «به نام انسانیت که زیباترین رسم»

و من عاشق دخترهایی عجیب بوده‏ام، آنهایی که نیمه‏شب‏ها از پسران قبلی خاطره تعریف می‏کنند و مرا با دیگران مقایسه می‏کردند. همان‏ها که وقتی در آغوشم رها می‏شدند، معنی‏اش این بود که من خوب‏تر بوده‏ام و این اعتماد به نفس عاشقانه‏ای به یک مرد می‏بخشد.
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:8 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

مامان کاش تخمگذار بودی.
شايد وابستگيامون کمتر ميشد..شايد

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:43 توسط Ordinary| |

«به نام انسانیت که زیباترین رسم»

اعتماد بنفس من،
قربانی خود خواهی ها، حسادت ها و تخلیه عقده های کودکانه شما.

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:32 توسط Ordinary| |

باید انتخاب کرد، قلبت را یا غرورت را. یکی باید فدای دیگری شود، این قانونی نانوشته است.
عاشق شدن هزینه دارد، باید چیزی بخشید تا چیزی به دست آورد، باید بدست آورد آن چیزی که بخشیده می‏شود.
و وای به روزی که هیچ‏چیز برای قربانی کردن باقی نمانده باشد، یا داشته‏های یک انسان ارزش فدا شدن نداشته باشد .
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 10:52 توسط Ordinary| |

صد سال قبل، اصل مردانگی بود و استثناء نامردی.
امروز، اصل نامردیه و مردانگی استثناء!

صد سال بعد چه خواهد شد!

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 14:18 توسط Ordinary| |

و زندگی فیلم‏نامه‏ایست کپی‏برداری شده از تراژدی‏ فیلم‏های هالیود، شادی مصنوعی فیلم‏های بالیود و هرگز مثل فیلم فارسی،‏‏ پایان معجزه‏آسا ندارد.
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 14:15 توسط Ordinary| |

پروردگارا، آیا وقت آن نرسیده اعتراف کنیم، حق با شیطان بوده است؟
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:35 توسط Ordinary| |

قدیسی که خراب انگاشته می‏شود، شادمان خواهد بود و راضی. درد آنجاست که فاسد باشی و خراب و قدیس صدایت کنند.
پ.ن: مرا این‏چنین می‏پندارند، پاک و منزه. بی‏خبر از واقعیت درونی من که تاریک است و هولناک...
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:51 توسط Ordinary| |

هی شما، آره همین تو، شاید غرورم را شکسته باشید، شاید آبرویم را برده باشید، شاید همه‏ی داشته‎‏هایم را، زندگیم را و حتی عشقم را از من دزدیده باشید، امّا هرگز نمی‏توانید شرافتم را لکه‏دار کنید.
با شما هستم، صدای فریاد وجدانتان را می‏شنوید؟
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:44 توسط Ordinary| |

به او گفتم آنقدر دیوانه‏ات هستم که حاضرم برایت بمیرم، گفت: مرگت را نمی‏خواهم اگر می‏خواهی عشقت را به من ثابت کنی یک بار فقط یک بار احمدی‏نژاد را ببوس.
او رفت و من نتوانستم...
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:43 توسط Ordinary| |

وقتی که عشق و روح عاشقان مجنون را
در مسلخ هوس گردن میزنند
ای مهربان عاشق کجا بودی؟
آوازهای شرقی تو دیگر این زخم های کهنه
و این رنج سالیان سیاه را درمان نمیکند...
اینک زمان، زمان بی عشقی
و فصل عشق های دروغین است
ای سوگوار حرمت مجنون بگذار بگذریم.


بهش میگم اگه این‏قدر سکسی نبودی امکان نداشت باهات بمونم، بهم میگه: خیلی پستی!


پ.ن: تقصیر منه که اصل موضوع رو رک و راست بهت میگم، باید مثل بقیه بگم من عاشق قلب کوچولوتم ولی دستم همیشه بین پاهاته!
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:30 توسط Ordinary| |

برايم تعريف کرده اند اولين حس مادرم نسبت به وجود من حالت تهوع بوده.

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 3:0 توسط Ordinary| |

ای دختر چادری که ایمان آورده ای
حجاب مصونیت است؟..قبول

ولی چرا فکر میکنی این مصونیت چیزی شبیه روش محافظتی راسو باید باشد؟

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 2:51 توسط Ordinary| |

کدام احمقی گفته سلامتی بزرگترین صدقه ای است که به من و شما داده شده؟
حتی بچه های ۴ ساله هم سعی میکنند قلعه شنیشان را سالم بسازند.
خدای شما چند ساله است؟

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 0:14 توسط Ordinary| |

زمین وارثتو ببین خون گریه کن!

زمین  منفجر شو، بپاش حیا کن.

زمین تف کن تو صورتم اگه ساکتم!

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 9:14 توسط Ordinary| |

روی دیوار بازداشتگاه:

حتی اگر بند کفش و روسری حریرم را هم بگیرید
رگم را می جوم و از اوین فرار می کنم.

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 8:48 توسط Ordinary| |

دوست پسرتان که گذاشت و رفت گريه نکنيد،تنهايی هم فيلسوفتان نکند. 
کمی بيشتر آرايش کنيد، يک نفس عميق بکشيد
و سعی کنيد بيشتر در جاهای شلوغ،در حال تردد ديده شويد

با تشکر
دوست پسر سابق يکی از شما و دوست پسر بعدی يکی ديگرتان

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 4:1 توسط Ordinary| |

آه٬ای شهزاده٬ای محبوب رويايی
نيمه شبها خواب ميديدم که می آئي..
خوابشو ببينی!
نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 7:27 توسط Ordinary| |

ــ ميخوام طلاقت بدم!
ــ من که لباس ميشورم برات٬من که غذا میپزم برات٬بذارم برم!؟
ــ باشه توام بمون!
نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 7:23 توسط Ordinary| |

لاشخورا چون جسد بقيه رو خوردن زشت شدن يا چون
زشت بودن هيچکس بهشون غذا نداده رفتن جسد بقيه رو خوردن!؟
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 19:31 توسط Ordinary| |

اگه بهم بگن بچه پرورشگاهیم اولين کاری که ميکنم اينه که
برم پيش رئيس پرورشگاه و بپرسم رو چه حسابی منو داده به اينا!
نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 11:51 توسط Ordinary| |

از کجا معلوم کرمها از طعم مغز من خوششون بياد؟
خوشبين شدم اين روزا..

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 11:46 توسط Ordinary| |

شکلات بخور دخترم
باشد که جوشهايت،کثافتهای درونت را با مکانيزمی شبيه آتشفشان به بيرون بريزد..

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 8:2 توسط Ordinary| |


Design By : Night Skin